خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌م را جلب کرد. خانم و مردی که حدود ۴۰ سال داشت روبه‌روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدند.بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سن‌تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.نه مثل بچه دبیرستانی‌ها نامزدبازی و دختربازی کنید.داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچه‌ها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسه‌شون کتلت گذاشتم تو یخچال.خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا پورعلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 2:05

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟پاسخ شنید: کی هستی؟پسرک خشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا پورعلی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 21:22

ایهیی همه عاشقارو به هم برسون
الهیی همه عاشقارو به هم برسون

برچسب: نویسنده: ایلیا پورعلی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 21:22

صفحه بندی