در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. خانم و مردی که حدود ۴۰ سال داشت روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چ
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ایلیا پورعلی
تاريخ: جمعه
23 مرداد
1405 ساعت: 2:05